تبليغاتX
im just parisa....
اینجا جای نوشتن واسه وقتیه ک...

وقتی ک می خوام بشه.

از دستت دادم و دوره دوری.

دیگه می خوام باشی.

می خوام درست چند قدمی نفس هام باشی...

می خوام باهات دیوونه گی کنم واسه همیشه.

دیر نیست...

نیست.

نباید باشه.

تو یه روزه خیلی خیلی نزدیک.اندازه ی زدن پلک هات به هم خودت می خوای.

خود ِ خودت.

افسانه ی تو.

چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم.

چه آرزوی شورانگيزی‌‌ست!
همين نوازش ساده
که زير نگاهم لبخند بزنی
...
چه افسانه‌ی قشنگی
سراسيمه آمدن
و دستپاچه بوسيدن
با تو
زير نگاهت افسون ‌شدن
با من

می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی‌آمد
انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
...
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند.

دست‌های تو
مرا به خدا می‌رساند
و دست‌های من
مرا به تو.
پله پله بر می‌شوم
از خودم
از تنم
ساغری می‌شوم 
به دستت 
نگاهت را برتنم بريز 
و بنوش.

نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط می‌خواستم بدانی 
آره آقای من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من افتاد
...
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی می‌کردم

که زودتر بیايم توی بغلت

 

می‌خواهی با خيالت زندگی کنم؟
دستت را بگيرم
ببرمت رستوران مکزيکی؟
چی سفارش بدهم
که بيش‌تر از من دوست داشته باشی؟
يک لقمه بگذارم دهن تو
يک لحظه نگاهت کنم؟
چی می‌نوشی؟

می دانی؟
هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمی‌خواهم
فقط باش
همین

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 8:59 توسط پریسا |


دی اند!

یادمه وقتی یهو رانی رو با دیو تو بغل هم دید سکته کرد٬اونوقت یه جمله گفت ک خیلی خوب تو ذهنم موند

بهش گفت:

تو مقصر نیستی عشق و مرگ دو تا اتفاقین ک همیشه بی خبر سراغ آدم میان.

وقتی سه شنبه ی هفته ی پیش واسه آخرین بار نشستم تو متروی صادقیه ـ کرج وقتی به اون برفهای خوشگل نگاه کردم٬وقتی یخ زده از سرما از در مترو گلشهر بیرون اومدم و بازم رو این جدول های کنارش راه رفتم همش یه جمله تو ذهنم بود٬اینجا فقط به اندازه ی یه پست دیگه فرصت داره٬آره مرگ بی خبر سراغش اومده...خیلی بی خبر.

الان من همون جا وایسادم ک دو سال پیش ایستاده بودم.دو سال پیش دنیا واسه ی من تا کرج بزرگ شده بود.حالا کم کم نقطه انتهای خط.حرکت از سر خط جدید دوباره.دنیا تا گناباد بزرگ شده.

دو سال پیش نمیدونستم چی تو چنته داری برام دنیا...نمیدونستم قراره انقد اشک و خنده با هم بیان سراغم...

یعنی این دو سال چی میشه؟

میترسم؟

نمیدونم!

راستش بیشتر یه دلهره ای دارم...ولی برشت میگه: نبوغ به این معنی نیس ک هیچ اشتباهی نکنیم٬نبوغ یعنی با چه سرعتی میتونیم اون اشتباهو فیکس کنیم

و گوته میگه: وقتی ما آدم ها رابطه دار میشیم همین جوری از آسمون شناخت واسمون نمیریزه٬این مائیم ک باید بریم سراغ شناخت آدم رابطه.

بازم برشت میگه: چون همه چیز همین جوریه ک هس٬دلیل نمیشه همین جوری ک هس هم بمونه

این سه تا جمله چیزهائی بود ک من تو این دو سال با یه قیمت خیلی خیلی گرون فهمیدمشون.قیمتی به ارزش از دس دادن یه عالمه از باکره گی هام!

میگم: قصه ی هر کس مال خودشه٬خیلی وقتها همیشه فک میکردم اتفاقی ک واسش و واست و واسشون افتاده یه روزی واسه منم می افته٬فک میکردم چون سرآمد دولت شبهای تو اینجوری٬اون اونجوری٬اونا اینطوری٬مال منم یه جوری میشه مثل تو و اون و اونا! اما اینجور نیس...قصه ی من مال خودمه...دیگه دنبالت نیستم اونجور میدونی!

درسته اون روز برفی تو اتاق قاطی کردم لباسامو از تنم کندم با یه خشمی و پرت کردم و پنجره باز کردم تو اون برف و خودمو انداختم رو تخت دمرو و یه دل سیر گریه کردم و پا زمین کوبیدم ک چرا هنوز نیومدی؟!!!

ولی دیگه اونجور دنبالت نیستم...مطرود نوشته بود:

انتخاب شدن وقتی ارزش داره که از بین چند گزینه انتخاب بشی٬پس بذار انتخابت کنه نه این ک مجبور به انتخاب بشه.

اوهوم!

اونی ک باید بیای یه روزی و من نمیشناسمت هنوز میخوام بهت فرصت بدم.

میخوام بری همه ی چای دنیارو بگردی٬عاشق شی٬فارغ شی٬خیانت کنی٬خیانت ببینی٬دروغ بگی٬دروغ بشنوی٬دلت بشکنه٬دلشو بشکنی...

وقتی رسیدی بهم من اونقد بزرگ شده باشم ک ک کفه ی منطق و عشقم قد هم و پا به پای هم کار کنه.میخوام بزرگ شده باشیم جفتمون...من دارم میشم...کمک زیاده اینجاها!دوستم زیاده.نگران من نباش.

بهت قول نمیدم دل تنگت نشم آخه دروغه!

بهت قول نمیدم هوس نکنم زودتر نیای.

بهت قول نمیدم وقتی اومدی اون سیلیه ک گفتم واسه دیر اومدنت میزنم رو نزنم.چون میزنمش

ولی بهت قول میدم این دو ساله اونقد تلاش کنم ک بزرگ بشم.ک زن بشم...ک دیگه حواس پرت نباشم

بهت قول میدم این آقاهه ک الان اومده و من خوشم اومده ازش حتی و سه جلسه هم صحبت کردیم تو نباشی٬آخه میدونی ک من هنوز یکم زودمه فعلا...

مینویسم بازم اما نه اینجا...تو و وبلاگم برای یه مدت مشخص قراره بمیرید.٬اوهوم یه مدت مشخص٬چون میخوام اختیاری کار کنم نمیخوام دنیا تصمیم بگیره کی بزرگ شم٬میخوام خودم بزرگ شم.

این جا وقتی به دنیا اومد یه دختر ۱۲٬۱۳ ساله ی تینیجر عاشق پیشه بود.حالا ک داره میمیره ۱۸ سالشه شاید٬تازه میخواد بدونه زندگی چیه و چی میخواد از جونش واسه این کار هم راهی نداره جز این ک بمیره.

 اینجا یه عالمه آدمهای رابطه پیدا کردم...آدمهای رابطه یعنی آدمهای قشنگ٬آدمهای دوست٬نزدیک٬آشنا٬یعنی ادمهای رابطه دیگر!

محمد رضای خوبم٬افسانه آجی٬پیمان عزیزم٬مسعود بد اخلاق ک همیشه باهام قهر میکنی و خیلی چیزها یادم دادی و هومن ک خیلی دوست دارم انقدر ک آروم و ساکتی٬ک باهات خیلی چیزا رو یاد گرفتم و یه دونه برفت همیشه تو ذهنمه٬ به خاطر حضورتون تو زندگیم ازتون ممنونم.

نیکا٬زنانه ترین اعترافات حوا٬ exotica'e عزیز٬بلانش دوس داشتنی٬مطرود هیچ وقت براتون کامنت نزاشتم همیشه خوندمتون و با خودم فکر کردم چقدر نویسنده های خوبی هستید!راستش بهتان حسودیم شد یکمی شاید...به خصوص به تو exotica همیشه عاشق نوشتنت بودم.

به خاطر شماها بود ک یادم اومد چقدر پکر نوشتنم...به خاطر شماهاس ک حالا دارم مینویسم همون قصه ای رو ک همیشه میخواستم بنویسم.نمیدونید نوشتنش با سبکی ک خودم عاشقشم چه لذتی داره.

داشتم باهات بزرگ می شدم رضا...اره داشتم با تو بزرگ می شدم٬اینو خیلی ها بهم میگن٬حتی داداش.ازت ممنونم خیلی احساس ها رو تو من زنده کردی٬احساس زن بودن٬زیبا بودن٬بیشتر از همه اش آشپزی کردن و خونه دار و کدبانو بودن٬تو بودی ک یادم انداختی درون هر زنی زنان دیگری پنهانند٬زنانی ک گاهی همسرند٬گاهی معشوقعه اند٬گاهی مادرند٬گاهی خواهرند٬گاهی دخترند٬گاهی مادربزرگ و گاهی صمیمیترین دوستت!زنانی ک گاه دوس دارند کلفت باشند بشورند و بسابند و بپزند٬گاه دوس دارند فاحشه باشند٬گاه قدیس و گاه بچه!زنانی ک دوس دارند زن باشند٬ممنونم یادم دادی ک بگم چی میخوام٬ممنونم یادم دادی دلخوریه الکی خوب نیس٬یادم دادی آدم نباید خودشو اذیت کنه٬ممنونم ک انقد آدم رابطه ی خوبی بودی برام.امیدوارم منم آدم خوب رابطه ای بوده باشم برات!

نمیدونم چرا اما یه چیزی ته دلم بهم میگه رفتنی شدی...با یه اطمینان خاصی هم بهم میگه...شاید واسه اینه ک همون احساس خوب مامانت رو منم دارمش...همون ک با شنیدن اسمش میاد.احساس میکنم اگه خداحافظی هم باشه باید اینجا باشه...اگه رفتنی شدی واقعنی دیگه ازت خداحافظی نمیکنم هیچ وقت!من اینجا حرفهای خداحافظیمو بهت گفتم...یادته گفتم دوس دارم خداحافظ آخرو اولش بت بگم؟

خب دارم میگمش...دوست خوبم جلو جلو خداحافظ.اگه انقد برات نوشتم واسه اینه ک ۵۰ تای این تصمیم ها به خاطر توئه.دوستت دارم.بهت گفته بودم هیچ وقت گریه نمیکنم برات.همیشه میخندم...الانم پاش وایسادم سفت.خداحافظ احتشام٬امیدوارم یه روز بخونیش خود احتشامتو.

اما HMKdot45 دوست خوبم٬تو هم آدم رابطه ی خوبی هستی٬آشنا هستی...خواستم اینجا بهت بگم ۵۰ تای دیگه اش به خاطر اون ۶ تا جمله ای ک درباره خودم بهم گفتی...

از این ک اونقد رک بهم گفتی به نظرت چه جوری هستم یه لذت نابی بردم...باهات همیشه یه حس خوبی هس...یه حس آشنا...تو یه آدم رابطه ی متفاوتی واسم...تو یه آدم رابطه ای ک خجالت نمیکشم ازت بپرسم وکال یعنی چی؟یه آدم رابطه ک دوس ندارم برات کلاس بزارم و ادا بیام چی میدونم و چقد بارمه مثلا.یه آدمه رابطه ک توش باهات کلی چیز یاد میگیرم٬میگم و میشنوم٬بیشتر از همه یه آدم رابطه ک دوس دارم همش غافلگیرت کنم٬همش ایده میاد تو سرم واست...یه آدم رابطه ک بیشتر روزا ذهنمو اشغال میکنی!

میدونی؟این که یه نفر با یه جمله ادمو میفهمه خیلی خوبه...نمیدونم اتفاقیه ک تو زندگی هر نفر چند بار ک نه٬چند نفر می افته٬اما واسه من این اتفاق فقط توسط تو افتاده...این ک یه نفر شناختم چیزی رو ک هستم.

اینجا بود با همین دخترکم ک هر روز واسش یه لباس جدید میخریدم و موهاشو خرگوشی میبافتم ک فهمیدم قدر و قیمت آدمها به زمان رابطه اشون نیس٬به عمقشه...اینو جبران خلیل جبران میگه٬میگه عشق حاصل همنشینی طولانی مدت نیس...حاصل ملاقات دو تا روحه که اگه نشه حتی با هزار هزار سال مصاحبت هم نمیشه ک بشه.

عشق واسه من دیگه اون اجساسی نیس ک مال یه نفره و یه نفر هم مرد آیندته...عشق حالا واسه من احساسیه ک به همه ی دوستام دارم...فارغ از جنسیتی که دارن...عشق احساسیه ک با دیدن پوشه هاتون دارم...

تو زندگیه من همتون هستین...جریان دارین...وقتی دلم براتون تنگ میشه پوشتونو ک هم اسم خودتونه باز میکنم و بهتون گوش میدم...صدا خنده هاتون یادم میاد...

این جا رو دارم با خاطره ها ی خوب ترک میکنم....اینجا رو دیگه مث همیشه پاک نکردم از تاریخ...اینجا رو من نکشتم...اینجا مرد تا کرمش بشه پروانه شاید...

کامنت دونیم برا همیشه غیر فعال میشه.اما میلم هس...هرکی از دوستا ک دوس داشت آدرس جدیدو داشته باشه بهم میل بزنه.

اینجا دختر ۱۸ ساله ی من هرگز حذف نخواهد شد...اینجا بخشی از تاریخ من است...خواهد ماند!

پ.ن: آرمین خاااااااااااااان یادم رفت بگم تو و دختر کوچولوی همسترت هم همیشه یادمی....یه پوشه از تو دارم آهنگ سام بادیز می!اشربه ی الکلی هم ک اسمش میاد یاد تو و شالی می افتم.وبلاگت هم میام فقط میخوام خفت کنم٬چون هیچ راه ارتباطی باهات ندارم...

دوس دارم همه چیو با یه آهنگ تموم کنم حالا ک دخترم اخرای نفسشه:یه پست داشتم ک توش عاشق ترین اهنگمو گذاشته بود آهنگ ات د بیگینینگ مال کارتون اناستازیا٬اونجا قول دادم یکی آهنگ عاشق ترین دیگه هم ک دارم یه روزی بذارمش٬آهنگی ک همه چیزش رو دوس دارم...خط به خطش رو!

میخوام با اون تموم کنم....

Moon so bright, night so fine
Keep your heart here with mine
Life's a dream we are dreaming


Race the moon, catch the wind
Ride the night to the end
Seize the day, stand up for the light

I want to spend my lifetime loving you
If that is all in life I ever do

Heroes rise, heroes fall
Rise again, win it all

In your heart, can't you feel the glory?

Through our joy, through our pain
We can move worlds again
Take my hand, dance with me

I want to spend my lifetime loving you
If that is all in life I ever do
I will want nothing else to see me through
If I could spend my lifetime loving you

Though we know we will never come again
When there is love, life begins
Over and over again

Save the night, save the day
Save your love, come what may

Love is worth everything we pay

I want to spend my lifetime loving you
If that is all in life I ever do
I want to spend my lifetime loving you
If that is all in life I ever do
I will want nothing else to see me through
If I can spend my life time loving you

هی آقاهه ک قراره از وقتی دخترم مرد تو هم برای دو سال باهاش بمیری...شنیدی ک؟

سیو د نایت٬سیو د دی٬سیو یور لاو٬کام وات می

اوهوووووووووووووووم دیگه هان؟

اوهوم!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 2:1 توسط پریسا


راستش الان نمیدونم حضورم اونور کمرنگه یا پررنگ...در وافع اصن نمیدونم حالم خوبه یا بد!

میل نوشتن هم نمیدونم بودش یا هسش یا هرچی.

الان فقط ب عشقه یه چیز اینجام

تولدم!

میخواستم ب خودم بگم ک دوسش دارم.براش خوشحالم ک حالش خیلی بهتره و خیال عشقو با عطا و لقاش بخشید.میخواستم بگم خیلی ماهه..., اینا

بهله پریسا جون من دوست دارم تازه اش هم ....ون لق هرکی نداره و دیر میاد نه؟

همین!

es walten zwei geschicke in der liebe

das eine wird geliebt,das andre liebt

eins erntet balsam und das andre liebt

es nimmt das eine und das undre gibt

verhulle dein gesicht,wenn glut es rotet

verbiet dem busen zu gestehen,was er litt

reich ihm,den du da liebst,das messer,und er

weib er,du liebst ihn,macht er seinen schnitt

bertolt brecht

دو تقدیر بر عشق حاکم است

یکی را دوست میدارند٬یکی دوست میدارد

یکی بلسان درو میکند

یکی دیگر تمسخر

یکی میگیرد٬یکی میدهد

صورتت را بپوش٬وقتی اخگر آن را سرخ میکند

سعی کن اعتراف نکنی

سینه هات از چه دردی میسوخت.

اگر چاقو را بدهی دست مردی ک کشته مرده اش هستی

می کشدت

اگر او٬او بداند ک دوستش داری تکه تکه ات میکند.

  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 0:26 توسط پریسا


وقتی مجبورم تو زندگی واقعیم کمرنگ بشم انوقته ک حضورم اینجا هی پرنگ و پرنگتر میشه!

تو این ک بعد از یه عالمه روزهای خوب و شاد گذشته ی این دو هفته یه جور وحشتناکی غمگینم امروز هیچ شکی نیس...

گریه می طلبم توی یه آغوش سیر!

ولی میدونی آغوش تو فقط جای خنده اس...فقط خنده...نمیتونم توش باشم و گریه کنم برا این ک بلده ارومم کنه!

ان روزها:

یکم بابا گوریو

یکم رویای تبت

یکم مرد داستان فروش

یکم راز فال ورق

یکم کارت پستال

یکم روزی ک هزار بار عاشق شدم

یکم ۱۹۸۴

یکم جهان هولوگرافیک

یکم پرنده ی آبی

خلاصه روزهام شده مملو از کتاب و کلمه...

روزهام پر شده از خیلی چیزها و احساس ها...

احساس هائی ک بعضی هاشون پاها و دستاتو شل میکنن

بعضی هاشون دلتو

بعضی هاشون تورو تو زمان متوقف میکنن نگاه ک میکنی میبینی اون لحظه هات شدن عین این خونه های زندونی شده تو گوهای پر از اب و یه عالمه برف بالا سرشون!دورشون یه حصار کشیدی درست از جنس شیشه...با امیدواری میذاریش یه جا ک دست کسی بهش نرسه نه دست کسی نه نگاه حسود کسی شاید...ولی یهو مث یه جور الهام ب خودت میای و میفهمی طولی نمیکشه ک اون گویه با همه ی محتویاتش بیفته و خورد و خاکشیر شه و لون لحظه ها از تو قابشون در برن و فرار کنن یه جا ک هرگز دستت بهشون نرسه...ب خودت میای شیشه رو میاریش پائین و تصمیم میگیری تا وقتی هس از حضورش لذت ببری!

تا هر وفتی ک هس...هر وقت هم ک نبود هرچی خاطره ازش داری جمع کنی توی یکی از همین کیسه های مشکی و شاید بذاریشون لب در...شایدم جمعشون کنی توی یه صندوق قدیمی از اینها ک مادر بزرگت  داشته و هر از چند گاهی درشون بیاری و بهشون لبخند بزنی...

غمگینم امروز و هیچی منو خوب نمیکنه...ترجیح میدهم توش غرق شم فقط!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 13:34 توسط پریسا


حرفمو پس نمیگیرم....ولی قطعا تصحیحیش میکنم

شاید مردا اونجور ک میخوای نخوانت...،اونجور ک میخوای عاشقت نباشن...ولی به روش خودشون هم میخوانت،هم عاشقتن...

چیزی ک هس اینه ک تو زنی و اون مرد!و این یعنی تفاوتهای همو باید بپذیرید...بی هیچ نا امیدی!

بعضی وقتها یه جور خاصی میشی...یه جور تخس ک دلت میخواد خودتو گاز بگیری و به خودت بگه الاغ جون دوست دارم...،این جور وقتها حضور اون مرده ک همیشه حتی وقتی خرمن خرمن کیف میکنی از تنهائیت بازم آرزشو داری نه فقط کمرنگ ک گم میشه...اینجور وقتها انقد خودتو عاشق میشی ک حتی یه جای کوچولو هم برا دیگری ای باقی نمی مونه...

من الان تو همون حالم!

پ.ن: تنکس دود! آی هد ا واندرفول دی تودی...گفته بودی ازت تعریف نکنم باشه قبول فقط یور د وان آی الویز کن کونت آن!

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 23:27 توسط پریسا


بلاخره انتظارم تموم شد!

گرفتمش ولی خسیس شدم...خیلی خسیس.

بهم گفت:این آهنگه خیلی قشنگه،انقد گوشش نده

گفتم:یعنی چی؟اگه قشنگه چرا گوش ندم؟

میگه:چون ازش خسته میشی هااا و دوره اش باست تموم میشه

هیچی نگفتم ولی تو دلم خندیدم...خب وقتی تموم شد،تموم شده

حالا یاد روزهای بچگی ها افتادم...همون روزها ک پفکشونو یه دونه میخوردن و تو کمد لباسا بقیه اشو قایم میکردن ک تموم نشه لذتش!

انوقت من همیشه تا ته پفکمو میخوردم و به دستای نارنجیم نگاه میکردم و دور از چشم مامان و بقیه تک تک انگشتامو میکردم تو دهنم و لیس میزدم...هنوزم بعضی وقتها یواشکی این کارو میکنم حتی اگه ته دلم خجالت بکشم ک دیگه بزرگ شدی!

حالا دارم ذره ذره چشیدنو مزه میکنم...دلم نمیاد بخونمش...هر کلمه اش رو هی میخونم...هی میخونم...منی ک همیشه میجویدمش حالا هر خطشو مزه مزه میکنم

از تموم شدنش میترسم...گفته بودم نمیترسم...ولی میترسم،میترسم از روزهائی ک مجبورم با خودم تنها باشم...میترسم یادم بیاد هرگز تنها نبودم با خودم...میترسم یادم بیاد چی میخوام...یادم بیاد قانع نیستم...یادم بیاد آدم تسلیم نبودم و شدم...بعضی وقتها هرچی هم ک فرار کنی فایده نداره باز تهش میرسی ب خودت...و من این روزها هی دایره وار میرسم ب خودم.خودی ک دارم تغیرش میدم...خودی ک دارم آرزوهاشو عوض میکنم،خودی ک برام عزیز بود و رنج آوره لذت بخش می کشم...سم خورش میکنم...و مرگش رو ب تماشا میشینم!

میگه: چه فرقی میکنه؟زنها یا چشم انتظار میمونن،یا دل انتظار.

میگه: پرنتز را باز گذاشتم برای خنده های تو،حتی شماتت های تو.پرانتز کم جائی است و فقط میتوانی در این پرانتز بنویسی احمق یا تبسم کنی یا آه بکشی از حسرت.

میگه:چرا هر غولی فقط سه آرزوی صاحبش را برآورده میکند؟چرا هیچ وقت کسی ب فکرش نرسیده ک یکی از آرزوهایش این باشد:آرزو میکنم تا آخر عمر همه آرزوهام برآورده شود.

میگه:خارجی ها اصطلاحی دارند،میگویند moment of truth ،لحظه ای ک تو با خودت،با حقیقتی درباره ی خودت و جهان پیرامونت رو ب رو میشوی،و برای من این طور بود...چیزی بود ک قانعم کرد و فروتنم کرد ب این ک تسلیم جواب مسئله است،جوابی ک نباید از آن شرمنده، خشمگین،یا مردد باشی.جوابی ک ترس دیوانه وار تو را از این ک پدر 89 ساله ی عجیب بدخلق و دوس داشتنی ات روزی دیگر نباشد را کم نمیکند،اما احساس گناهت را چرا،خشمت را چرا،چون ب تو اجازه ی تسلیم شدن،انسان بودن،خدا نبودن،عادت کردن و زنده ماندن میدهد.

میگه: میگویم:"خودش نه،بگو-خودت خوبی؟" میخندد:"آره-خودش خوبی؟"(عاشق این آره ها هستم.نمیگوید نه.ب نظرش مخالفت با آدمهای زبان نفهمی مث من نیاز نیس.خودشان بلاخره یک موقع میفهمند.کافی است باز هم حرف خودت را بزنی)...بعد اول وقت صبحی ک میرسم مجله،ناگهانی ب همکارم میگویم:"خودش خوبی؟" خنده ام میگیرد میخواهم درستش کنم،میبینم ب نظرم درستر هم می آید.انگار اصلش این بوده و قبلا اشتباه می گفته ام.میبینم دلم میخواهد یکی تا ابد بهم بگوید:"خودش خوبی؟" چون مث این است ک کسی دارد احوال هویتت را می پرسد.احوال خود خودت را.

میگه: این شد ک در هفده سالگی با کتابهائی ک از کتابخانه مدرسه ب غنیمت گرفتم،شروع کردم ب ساختن خانه ای برای خودم،خانه ای تا حد ممکن دنج و راحت.

چطور میتوانستم نیازم را ب کتاب توضیح دهم؟اینکه آنها برای من مثل پرده،پنجره و فنجان چای بودند.این ک آنها برای من مثل بابا و مامان بودند.

گفته هاشو میکشم تو وجودم...نفس میکشم تمام کلماتش رو.میفهمم برای من تو این روزهای سخت ترک و خماری چه جوری دواس...مرسی همشهری عزیز!مرسی نفیسه مرشد زاده...مرسی همه ی بقیه!مرسی.

 

پ.ن: این روزها آخرین بارقه های امیدمم داره کور میشه...ب خودم گفته بودم جای امیدواری هست هنوز ک یکی بیاد تورو هم بخونه...نیاز نباشه براش توضیح بدی الان چی میخوای،نیاز نباشه بگی الان بغل لازمم،بگی همین لحظه سکوت میخوام باهات فقط،بگی به ثانیه نیس ک رد نگاهت رو حریصانه و مشتاقانه رو تمام صورت و تنم هوس کردم،نیاز نباشه بگی الان فقط احتیاج داری سنگینیشو رو تمام تنت حس کنی وقتی داری ظرفهای نهارو میشوری.... ولی هی بیشتر و بیشتر نا امید میشم. حتی از تو٬حتی از تو ک مطمئن بودم بیشتر از همه منو میخونی اما فقط دو روز طول کشید و من حالا حس میکنم...حس میکنم حتی از دست توام کاری ساخته نیس...دیگه باور ندارم یکی پیدا بشه منو بخونه...دیگه کم کم دارم مطمئن میشم همه ی مردا خنگن...همه ی همشون!داره باورم میشه باید عادت کنم بخوام...به زبون بیارم...یاید عادت کنم اصل غافلگیری ای وجود نداره...باید عادت کنم فقط میشه عین لیستهای خرید روزانه ک صب تا صب همراه کت و کیفش میدی دستش نیازهات رو هم باید کنارشون براش لیست کنی...چون هیچ مردی وجود نداره ک هوس کنه برای خاطر خودت و نه خودش مدتی تو اتاق عشق باشه...چون هیچ مردی وجود نداره ک هنوز دروغ گفتن بلد باشه...وانمود کردن بلد باشه حتی.چون مردها مردن...چون توی لعنتی همه چی رو با هم میخوای...چون توی لعنتی دروغ نمیخوای...وانمود نمیخوای...بازیگر نمیخوای...مرد میخوای و مرد یعنی یه مشت لیست روزانه فقط.

پ.ن2: برای خوندن بقیه ی حرفاش رجوع کنید ب همشری داستان متولد دی ماه 1389 این شماره استثنائا 2000 تومان.

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 0:26 توسط پریسا


خواستم یادت باشه دختر خانوم قولات ب خودت!

خواستم یادت بندازم تو ترکی و قرار نیس حالا حالاها از تخت بازت کنم

خودتو خسته نکن!

بیخود تقلا نکن!

تا ترکت ندم آزادت نمیکنم...

میدونم...آره خیلی شیرینه زهرش!

ب قول فریدون ترا من زهر شیرین خوانم ای...!

ولی وقتشه سم زدائی کنی...

باهام همکاری کن!

بذا خوبت کنم!

میدونم دلت گرفته...میدونم ظرفیتت پر شده...میدونم باید بکشی تا یادت بره همه ی اون دردها...

ولی نئشگی اش همش مال دو ساعته...بعدش تو میمونی و روزهای خماریش...

ترکش کن!

ترک!

ای وانت تو میک یو گیو ایت آپ.


Love's the Funeral Of Hearts
and an ode for cruelty,
When angels cry blood
on flowers of evil in bloom,
The Funeral Of Hearts
and a plea for mercy,
when Love is a gun
separating me from you.

She was the sun shining upon
the tomb of your hopes and dreams so frail,
He was the moon painting you
with its glow so vulnerable and pale.

Love's the Funeral Of Hearts
and an ode for cruelty,
When angels cry blood
on flowers of evil in bloom,
The Funeral Of Hearts
and a plea for mercy,
when Love is a gun
separating me from you.

She was the wind carrying in
all the troubles and fears
you've for years tried to forget,
He was the fire
restless and wild and you were
like a moth to that flame.

(Guitar Solo)

The heretic seal beyond divine,
A prayer to a god who's deaf and blind,
The last rites for souls on fire,
three little words and a question: why?

Love's the Funeral Of Hearts
and an ode for cruelty,
When angels cry blood
on flowers of evil in bloom,
The Funeral Of Hearts
and a plea for mercy,
when Love is a gun
separating me from you

 

پ.ن: نمیشه انکارش کرد...شنیدن جمله ی ولی تو اصن عوض نشدی حتی وقتی بار منفی داره لامصب بازم ته دلتو قنج میبره بی دلیل.

پ.ن۲: همین الان همین الانه الان دلم برا نگاهت تنگ شد!برا اون آغوش سفت و محکم٬برا حتی وقتی خیلی سفت مشغول کاری یادت هس بازم ب من...برا این ک این روزها هوامو بیشتر از همیشه داری.الان خوابیدی بی خیال و راحت...ولی به خودم قول دادم یه شب تا صب...شاید همین فردا شب بیام کنارت دراز بکشم تا خود صب تو تاریکی زل بزنم بهت...زل بزنم ب تو موجود عزیز و دوس داشتنیه زندگیم...و هی بالا و پائین رفتن نفساتو تماشا کنم...نگاه چشات کنم...نگاه دستات...نگای خیلی چیزها...یواشکی سرمو بذارم رو قلبت صدا تپیدنشو گوش کنم!...اصن تا صب اونقد غرقت بشم...ک هیچی نفهمم از زمان...فقط تو باشی و نفسات

پ.ن۳:آهنگ فوق از هیم بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 3:14 توسط پریسا


یه وقتهائی تو زندگی هس ک خیلی دلت میخواد ب یکی نزدیک شی...یه جورائی دوس داری بشی بهترینِ بهترین دوستش!

یه جورائی ک دلت میخواد ساعتها بشینی ازش چیز یاد بگیری...باهاش حرف بزنی و بحث کنی ودنیاشو باهات share کنه و تو غرق لذت شی

اصن خسته نشی و نگرانم نباشی ک شاید خسته شده...

ولی ب قول آقای کیرکگور دوستی یه چیزیه ک اراده اش فقط دس تو نیس!

زنگ زد

پشت تلفن باز زد زیر گریه.

بهش میگم گریه کن،اشک بریز بعد ک تموم شد پاشو.

بهش میگم بعد از اون پنجشنبه ی لعنتی و جمعه اش فهمیدم:

آدم گذشته هات مال گذشته هاته.

نمیتونه ب آینده ات تعلق داشته باشه.

هیچ کس نمیتونه در آن واحد دو جا باشه.

نمیشه مال گذشتت باشه و توش درجا بزنه و برا آینده ات منتظرش باشی.

پاشو و آدمهای جدید تجربه کن،ب خودت فرصت بده بشناسیشون

میگه: پری دیگه پیشنهاد خوبی وجود نداره

میگم: پیشنهادها عوض نشدن،تو عوض شدی،بزرگ شدی،اگه ب اون دختر مرداد 88 این پیشنهادها میشد قطعا اکی بودن برات...ولی حالا همه چیز مسخره است...چون بزرگ شدی و نیازات فرق کردن!

چون دیگه اس ام اس خشک و خالی راضیت نمیکنه،دیدار بگو بخند الکی راضیت نمیکنه،دوست دارم خشک و خالی و دستمالی شده راضیت نمیکنه!

باید بشینی تیکه هاتو سر هم کنی،بند بزنی،و رنگ تازه بکشی روش...شایدم تو این پیدا کردن و بند زدن دستت زخم شه و خون بیاد...ولی میانبری وجود نداره.نمیشه کوتاهش کرد این روزها رو...کش میان حتی بعضی وقتها...تمام ثانیه هاش کش میان.ولی به قول دوستم حافظ:

چون سر آمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

این روزها منم دارم تیکه هامو سر هم میکنم.ذره ذره میگردم و لا ب لای روزهای گذشته پیداشون میکنم و کم کم به هر بدبختی ک شده بندشون میزنم...یه جاشو با چسب،یه جاشو با نخ و سوزن.یه جاشو با آتیش حتی اونوقت با خودم فک میکنم و میبینم چیزی ک با دست خودت میسازیشو هیچ وقت خرابش نمیکنی،هووووووووووووم؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 20:52 توسط پریسا


این روزها شام و نهارم شده نوشتن و خوندن...

این روزها بزرگترین تفریحم شده: یه کاسه ی نصفه از آب رو بذارم زیر شبری ک چکه چکه میکنه و با صداش شروع کنم ب نوشتن...

این روزها نه پرم...نه خالی...

کم خسته میشم...کم میترسم...شاید حتی نمیترسم و بیشتر نگاه میکنم!

این روزها خواسته بودم ب خودم کلی قول بدم ک بزنم زیر همشون،چون لذتی ک تو قانون شکنی هس قطعا در انتقام نیس!

این روزها،این روزهای تعطیل لعنتی ک نمیشه از خودت فرار کنی،بیشتر از همیشه ب خودت میچسبی اون هم دو دستی تازه...و خیلی یهوئکی میفهمی داشتی نفسهای آخرت رو میکشیدی... داشتی خودتم کنار بقیه ک از دس دادیشون،از دس میدادی

این روزها فک میکنی شمارش معکوس کم کم داره آغاز میشه و تو همونجور ک آرزوشو داشتی و همونجور ک شاید هم نداشتی تو یه روز سرد ک قطعا بارونی هم هس همه رو پشت سرت میذاری و فقط میری...ترک شونده ای بودی ک حالا میشی ترک کننده.

بعد تو همین روزهاس ک هی به خودت یادآوری میکنی چقد ممنونی از یک دوست خیلی ناشناخته ی شناخته ک شبیه هیچ کس نیس مگه خودش واسه آهنگهاش...واسه ی سلیقه اش...واسه این آهنگ یور مای وان ان اونلی تریل...و اون خلسه ی دلگیر فضای آهنگ و تکرار جمله ی بات ایت دنت متر بیکاز ون آیم ویت یو،مای هول ورد استند استیل.

این روزها شاید حتی منتظر هیچی نیستی...

راستش این روزها بیشتر از همیشه و کمتر از همیشه به خدا فک میکنی!

خلاصه همین روزهاس ک میفهمی...میفهمی خیلی وقته تخیلتو آکبند نگه داشتی...و زدی ب ورطه ی تقلید...و حالا ک داری مث چی مینویسی و مینویسی از استفاده اش لذت میبری.

و بدتر از همه میبینی ترم تموم شد و پروژه انجام نشده و تو فارغ التحصیل میشی همین روزها، ک حتی شیرینیش هم دادی جلو جلو ولی...!ولی سه نقطه ی بزرگ شکل سکوت!

p.s to HMKdot45:thx to u for all those songs brother

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 13:39 توسط پریسا


فردا جمعه است...فرداش شنبه،و فرداترش یک شنبه...و بعدش؟شاید آرامش...شایدم پوچی...

بهش گفتم عادت کردیم برا همه چی یه اسم بذاریم...عادتی ک نمیدونم کجا خوندم مال کیا بوده...

خو گرفتیم ب این ک تا یه چیزی تو دلمون جوونه زد،یا با ور منطقی یا با ور احساسی براش یه اسم انتخاب کنیم...

ربطش بدیم به یه اسم با پیشدواری ها و علائیم و عواقب خودش...

گم شدیم،گم شدیم بین این همه عالمه کوچیک اسم...یادمون میره احساسه چی بوده...یادمون میره شاید اصلش یه چیز دیگه بوده...

بهش گفتم،چه جوری میشه یه اسمو تعمیم داد به همه ی حالتهای غیر مشابه تو همه ی ادمهای غیر مشابه...وقتی حتی از به نفر واحد ک میپرسی هر بارش مث هم بوده یا نه؟و یه نه قاطع تحویلت میده...

اما نگفتم خندم میگیره ک خودم خیلی وقته داشتم رو اون اسم مشابه فک میکردم و دنبال یه تعریف مشخص بودم براش...احمقانه بود آخه...

اما گفتم ک دیگه اسمها رو دوس ندارم...گفتم نمیخوام واسه هر کارم اسم و دلیل داشته باشم...میخوام بی هویتی رو تجربه کنم...

یه احساس بی هویت خالص...

نمیخوام براش هیچ آهنگی گوش بدم...

نمیخوام براش هیچ شعری بخونم...

نمیخوام براش فکری کنم...

میخوام تو حال فقط باشه...تو همین حال ک الان هس و بعدش دیگه نیس

همین حال ک شدنش سنتز هست و نیسته.

ب قول هگل البته!

اینو نوشتم ک یادم بمونه...ترک عادت شاید دیگه موجب مرض نشه...ک ترکم بشه...

آهای آدمها من تو ترکم!،ب تخت بستم خودمو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 21:29 توسط پریسا